روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند.
پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود
زن باردار بود و از پنجره به این باغ زیبا نگاه می کرد . روزی در باغ مقدار زیادی کاهو وحشی با برگهای سبز و تازه دید . از آن روز به بعد او نمی توانست به هیچ چیز دیگری به غیر از آن سبزیها فکر کند . کم کم رنگ و رویش پرید و صورتش هر روز سفیدتر از روز قبل می شد و بیماری به سراغ او آمد.
مرد از همسرش علت بیماری را پرسید .
زن گفت : من می دانم که هیچ وقت نمی توانم از آن کاهو یی که پشت خانه امان است بخورم و می دانم که الان در هیچ جایی به غیر از آن باغ نمی توان کاهو پیدا کرد و می دانم که بزودی می میرم .
مرد خیلی نگران شد و تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده است آن سبزی را برای همسرش فراهم کند بنابراین یک شب مخفیانه به آن باغ رفت و از آن کاهو ها چید و به خانه برگشت و برای همسرش سالاد درست کرد
زن آنرا خورد و حالش بهتر شد . اما عجیب بود که مرتب هوسش برای خوردن کاهو بیشتر می شد . مرد دوباره به باغ برگشت ولی این بار توسط جادوگر گرفتار شد .
جادوگر در حالیکه از عصبانیت فریاد می کشید به او گفت : تو چگونه به خودت اجازه دادی که سبزیهای راپونزل ( همان کاهو ها منظورش بود ) مرا بچینی ؟
مرد ماجرای همسرش را تعریف کرد . جادوگر فکر کرد و گفت : تو می توانی هر چقدر که بخواهی از این کاهوها بچینی اما یک شرطی دارد . تو باید وقتی فرزندت بدنیا آمد آنرا به من بدهی.
مرد بیچاره که می دانست حال همسرش خوب نیست به ناچار این شرط را پذیرفت.
به زودی فرزند آنها بدنیا آمد و جادوگر او را با خودش برد . او نام این دختر را راپونزل نامید .
راپونزل بزرگ شد و هر چه می گذشت زیباتر می شد جادوگر تصمیم گرفت ،اجازه ندهد که کسی اور ا ببیند.
وقتی که راپونزل 12 ساله شد او را به برج بلندی در وسط جنگل برد . این برج خیلی بلند بود و هیچ پله یا دری نداشت و راپونزل بیچاره نمی توانست از آنجا بیرون برود. برج فقط یک پنجره داشت. زمانیکه پيرزن به دیدنش می آمد او را صدا می کرد .
راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .
دخترک موهای بلندش را از پنجره به بیرون می انداخت و جادوگر موهایش را می گرفت و به بالای برج می آمد
چند سالی گذشت . روزی پرنسی بطور اتفاقی از آن قسمت جنگل می گذشت که ناگهان صدای قشنگ و دلنشینی را شنید. او برج را پیدا کرد . اما هیچ راهی را برای ورود به برج نیافت.
او نمی توانست صدا را فراموش کند برای همین هر روز به آنجا می آمد و به آن صدا گوش می داد و شبها با قلبی شکسته برمی گشت
او هنوز هیچ راهی برای ورود به برج پیدا نکرده بود
تا اینکه روزی پیرزنی را دید که به سمت برج می آید در گوشه ای مخفی شد و صدای پیرزن را شنید که می گفت :
راپونزل ، راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .
سپس یک موی بافته شده بلند از پنجره به سمت زمین پرت شد و پیرزن از آن بالا رفت .
پرنس فکر کرد من هم شانس خود را امتحان می کنم تا از این برج بالا بروم .
بعد از مدتی پیرزن از آنجا رفت و پرنس کنار پنجره آمد و حرفهای او را تکرار کرد .
راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .
سپس از آن موی بلند بالا رفت و به برج رسید .
در ابتدا راپونزل از دیدن مرد ترسید چون تا آن روز هیچ کسی را ندیده بود . اما پرنس برایش توضیح داد که صدای قشنگش او را به آنجا کشانده است . پرنس که تا آن روز دختری به آن زیبایی و مهربانی ندیده بود از دختر خواست که برای همیشه در کنار او باشد و پیشنهاد ازدواجش را قبول کند
.راپونزل احساس می کرد که در کنار این مرد خوش اندام و مودب زندگی لذت بخش تر از زندگی کنار آن پیرزن است بنابراین پیشنهاد پرنس را قبول کرد .
اما او از هیچ راهی نمی توانست از آن برج خارج شود بنابراین از پرنس خواست که برایش گلولهای ابریشمی بیاورد تا با آن طنابی درست کند و از آنجا خارج شود .
تا زمانی که طناب بافته شود پرنس هر شب به دیدن راپونزل می آمد . راپونزل دقت می کرد که ملاقاتش را با پرنس مخفی نگه دارد . اما یک روز بدون اینکه به حرفهایش فکر کند به جادوگر گفت : چرا شما اینقدر سنگین تر از پرنس هستید ؟
یکدفعه جادوگر با عصبانیت فریاد کشید . من چی شنیدم ؟ من فکر می کردم تو را در جای امنی پنهان کردم اما تو برخلاف نظر من با دیگران ملاقات داشتی . تو به من کلک می زدی !
او با عصبانیت موهای راپونزل را دور دستش پیچاند و با یک قیچی آنرا برید .و لحظه ای بعد موهای بلند راپونزل روی زمین افتاده بود . اما پیرزن هنوز عصبانی بود . آن سنگدل یک ورد جادویی خواند و راپونزل را به یک جای خیلی دور فرستاد تا برای همیشه بدبخت و تنها باشد .
سپس موهای راپونزل را به موهای خودش گره زد و کنار پنجره منتظرپرنس نشست . هنگامیکه پرنس از پنجره داخل شد بجای راپونزل عزیزش آن پیرزن زشت را دید
پیرزن در حالی که خنده ی مسخره ای سر داده بود گفت : تو فکر می کنی عشقت را پیدا خواهی کرد ؟ اما آن پرنده زیبا پرواز کرد و رفت و صدایش خاموش شد . راپونزل برای همیشه گم شده و تو هیچگاه او را نخواهی دید .
پرنس از خود بیخود شده بود و خودش را از پنجره به بیرون پرت کرد . اما از خطر مردن نجات پیدا کرد چون روی بوته های خار افتاد . اما خارها چشمان او را زخمی کردند و پرنس نابینا شد . حالا او چطور می توانست راپونزل را پیدا کند ؟
برای ماه ها پرنس نابینا در میان جنگل سرگردان بود . هرگاه که به کسی می رسید از آنها در مورد دختر زیبایی بنام راپونزل می پرسید . او برای همه نشانه های او را توصیف می کرد اما کسی او را ندیده بود .
او آنقدر رفت و رفت تا روزی صدای آهنگ غمگینی را شنید . او صدا را شناخت و به آنطرف رفت. صدا زد : راپونزل
راپونزل به طرف پرنس دوید و از شوق دیدار او اشک در چشمانش سرازیر شد . اما وقتی قطرات اشک بر روی چشمهای پرنس افتاد اتفاق عجیبی پیش آمد . پرنس دوباره می توانست ببیند.
پرنس راپونزل را به سرزمین خودش برد و بعد از ازدواج سالها به خوشی زندگی کردند
21.02.2010
خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد
اسم او وولستن کرافت بود اون یک خرس معمولی نبود . موهای تنش رنگ خاکستری تیره و روشن بود و رنگ عسلی نوک بینی و گوشها و پاهایش بسیار جذاب بود
وولستن کرافت با آن جلیقه قهو ه ای و پاپیون طلایی اش بسیار زیبا بود
روی اتیکتی که به پاپیونش نصب بود اسمش را با خط پررنگ نوشته بودند ول ستن کرافت
او قبل از کریسمس به این فروشگاه آمده بود زمانیکه درخت بزرگ و زیبای کریسمس در ویترین مغازه بود همه جا با چراغهای رنگی کوچک تزئین شده بود نوارهای رنگی مخصوص کریسمس و نور چراغهای همه چیز را زیبا کرده بود و موسیقی روزهای تعطیل نواخته می شد .او از این نورها و صداها لذت می برد .
در اون فروشگاه تعداد زیادی خرس کوچولو در یک ردیف باریک کنار هم نشسته بودند . اینقدر زیاد بودند که جای تکان خوردن نبود .
خلاصه یکی یکی فروخته شدند و رفتند . آنها موقعکیه به سوی خانه جدیدشان می رفتند شادمانه دستشان را تکان می دادند و خداحافظی می کردند . تا اینکه همه رفتند و وولستن کرافت تنها خرسی بود که در فروشگاه باقی مانده بود .
او امیدوار بود که بابانوئل او را را در روز کریسمس به یک خانه مناسب و خوب ببرد . اما بابانوئل آنقدر آن سال سرش شلوغ بود که خیلی از هدیه ها را نتوانست ببرد .
خرس ما تنها و غمگین در قفسه ای که بالای کارتهای کریسمس بود نشسته بود . او خیلی دوست داشت که بچه ای او را به خانه اش ببرد و او را دوست داشته باشد و با او بازی کند . اما متاسفانه کسی او را در آغوش نگرفت.
او خیلی تلاش کرد که گریه نکند چون می دانست گریه کردن موجب ورم و قرمزی چشمش می شود و این اتفاق ممکن است شانس او را برای پیدا کردن یک خانه جدید کم کند.
اما چرا ، چرا کسی او را انتخاب نکرد ؟
او متعجب بود . چرا در بین خرسهای که به زیبایی او نبودند بچه ها او را انتخاب نکردند؟
یک روز نزدیک به عید ایستر، سه خرگوش را در آن قفسه کنار او گذاشتند. آنها گوشهای بلند و پاهای درازی داشتند . آنها بلوزهای پشمی پوشیده بودند .
ریتا خرگوشه بلوز صورتی پوشیده بود. روگر بلوز سبز و رونی بلوز آبی به تن کرده بود . روگر و رونی دوقلو یودند و ریتا خواهرشان بود.
شب وقتی فروشگاه بسته شد ریتا به خرس گفت: شما خرس جذابی هستید تعجب می کنم که چرا هیچ کس شما را نخریده و به خانه اش نبرده است .
خرس گفت: برای من هم عجیب است. هرچند که او تلاش می کرد خودش را ناراحت نشان ندهد اما یک قطره اشک از اروی گونه اش پایین لغزید.
روگر و رینی پایین پریدن و بین طبقات بالا و پایین می پریدند .
ریتا فریاد کشید: دقت کنید و چیزی را زمین نیاندازید .
ریتا از نزدیک و از زاویه های مختلف به خرس نگاهی انداخت . او با دقت صورتش را دید و دورش چرخید و با دقت او را برانداز کرد . اون دماغش را بالا کشید، سپس نشست و مدتی طولانی به فکر فرو رفت .
خرس از خرگوش پرسید: خوب من اصلا نمی توانم درک کنم به نظرت من چه اشکالی دارم ؟ چرا کسی مرا نمی خرد ؟
ریتا جواب داد : تنها مشکل اسمت هست .
خرس با تعجب پرسید: اسم من ؟ اسم من چه مشکلی دارد ؟
ریتا گفت: اسمت هیچ مشکلی ندارد فقط ولستون کرافت اسم عجیبی است . همچنین برای خیلی از مردم این اسم گفتنش طولانی است و هیچ کس حتی نمی توانند آنرا درست تلفظ کند .
خرس کوچولو می توانست اسمش را درست تلفظ کند چون اون اسم خودش بود و هرکس اسم خودش را می توانست صدا کند . حداقل او اینطور فکر می کردکه آنها می توانند . البته نه وقتی که خیلی بچه هستند . وقتی خودش بچه خرس کوچولویی بود نمی تواست اسم خودش را بگوید اما وقتی او به مدسه رفت خیلی خوب می توانست آنرا بگوید.
معلم با صدای رسا که توجه دیگران را جلب کند گفت: ولستن گرافت آیا شما می توانید شهر الفبا را برای ما بخوانی ؟
و او اسم تمامی حروف را خواند چون او خرس باهوشی بود .
روز یکشنبه همین که فروشگاه باز شد مادر و پدری عروسک روگر و رینی را برای بچه های دوقلویشان خریدند .
ریتا گفت : آنها خیلی جذابند . او خوشحال بود که برادرهایش خانه جدیدی پیدا کردند اما همچنین ناراحت هم بود برای اینکه آنها را از دست می داد و برایشان دلتنگ می شد.
جلوی میز فروشگاه تخم مرغ های شکلاتی ایستر را چیده بودند . و حالا که روز ایستر بود قیمت آنها به نصف رسیده بود .
وقتی که روز به اتمام رسید و همه به خانه هایشان رفتند ولستن کرافت یکی از آن تخم مرغ ها را برداشت و به ریتا داد تا او را خوشحال کند . آنها کرم شکلاتی شیرین داخل تخم مرع را خوردند و مواظب بودند که روی لباسشان نریزد.
آنها دوباره درباره اسم ولستن کرافت با هم صحبت کردند .
خرسه گفت : اما من نمی خواهم اسمم را تغییر بدهم . اون اسم من است من باید آنرا تمام عمرم حفظ کنم
خرگوش گفت : اما اون باعث شد که تو نتوانی به خانه جدیدی بروی . شاید مجبور بشی اینکار را بکنی
ریتا به بخش کتابها پرید و با یک کتاب برگشت . اسم کتاب این بود، کودکمان را چه بنامیم .
او شروع کرد به خواندن اسمهایی که فکر می کرد برای خرسمان مناسب است .
او گفت : نظرت در مورد آدرین چیه ؟ اسمی دوست داشتنی است.
اما ویلستن کرافت با حرکت سرش به او جواب رد داد .
خوب نظرت در مورد برنارد چیه ؟ به معنای شجاع همانند یک خرس
اما ولستن کرافت دوست نداشت
ریتا اسامی زیادی را خواند تا اینکه به آخر کتاب رسید . اما خرس ما هیچکدام را لااقل برای خودش نپسندید
او گفت: همه این اسم ها خوب هستند، سپس تکه ای شکلات به دهان فرو برد و اطراف دهانش را با دستمال پاک کرد و ادامه داد اما هیچ کدام برای من مناسب نیست .
ریتا مدتی به فکر فرو رفت تا اینکه ساعت دیواری پشت پیشخوان فروشگاه ده ضربه نواخت. او گفت : تو می توانی اسمی راحتتر داشته باشی در حالیکه اسمت خودت را هم همزمان داشته باشی
ولستن کرافت متوجه منظور او نشد . او پرسید : می توانی بیشتر توضیح بدهی ؟
ریتا گفت : شما فقط اسمی کوتاهتر از اسمی که حالا داری خواهی داشت .
ولستن کرافت گفت : منظورت این است که من اسمم ولستن کرافت باقی می ماند اما اسمی کوتاهتر و راحتتر خواهم داشت برای کسی که آنرا ترجیح بدهد .
ریتا با صدای بلند گفت : درست است . و تو که اسمی به این درازا داری چندین انتخاب داری .
وولی ، وولستن ، استن یا کرافت کدام یک را می پسندی ؟
ولستن کرافت به هر کدام از این اسم با دقت فکر کرد و هر کدام از آنها را از دهنش گذراند و آخری را پسندید .
ریتا گفت : اما من وولی را بیشتر می پسندم چون او خیلی دوستانه به نظر می آید . تازه تو از پشم پر شدی و کتت نیز پشمی است (وول wool به معنای پشم است)
ولستن کرافت خیلی مطمئن نبود
ریتا یادآوری کرد که : اما نام تو هنوز ولستن کرافت هست .
آنها در مورد این تصمیم گیری مهم تمام شب را با هم گفتگو کردند .
قبل از طلوع آفتاب ریتا خرس کوچولو را متقاعد کرد که وولی بهتریت انتخاب است .
ولستن کرافت همانطور که چشمهایش را می بست و برای خوابیدن آماده می شد گفت : حق با تو است.
ریتا گفت : من مطمئنم همین فردا کسی تو را می خرد و به خانه اش می برد .
ریتا به قسمت لوازم التحریر رفت و یک مداد مشکی برداشت و زیر کلمه ولستن کرافت نوشت وولی
اما ریتا در اشتباه بود و روز بعد او بود که خریداری شد نه ولستن کرافت
نه آن روز و نه روز روز بعد و نه روزهای بعد از آن کسی ولستن کرافت را نخرید
بزودی کریسمس دوباره از راه رسید و فروشگاه دوباره تزئین شد . فروشنده ها شاد بودند و لباس های شاد و جذاب ÷وشیده بودند . اما هنوز کسی ولستن کرافت را نخریده بود او خیلی غمگین روی قفسه بالای قسمت کارت تبریکها نشسته بود یک قطه اشک از روی گونه اش پایین لغزید . من از اسمم متنفرم کاش اسم من هر چیز دیگری به غیر از ولستن کرافت بود .
در یکی از غروبهای خیلی سرد که ستاره ها در آسمان می درخشیدند و دانه های برف در پشت پنجره می رقصیدند پسر بچه ای همراه پدرش به فروشگاه آمدند .
وقتی پدر متوجه اتیکت ولستن کرافت شد به پسرش گفت : هی اینجا را نگاه کن. این خرس هم نام تو هست فقط ما برای راحتی تو را استن صدا می کنیم ولی اون را وولی صدا می کنند.
پسر از تعجب با صدای بلند گفت : چی ؟ من اصلا فکر نمی کردم در این دنیای بزرگ اسم چیز دیگری هم ولستن کرافت باشد .
پسر همانقدر که خرس را دوست داشت از اسمش متنفر بود .
پدر همانطور که خرس را از قفسه برداشته بود گفت : چرا چیز دیگری انتخاب نمی کنی ؟
پسر موهای نرم خرس را ناز کرد و هر دو آنها از همان لحظه برای هم دوست داشتنی شدند .
پسر امیدوارنه از پدرش پرسید . پدر من از این عروسك خوشم آمده می توانم او را برای هدیه کریسمس بردارم . و وقتی پدرش جواب بله به او داد با عروسکش اطراف فروشگاه رقصید .حتی فروشندگان و مردمی که در حال خرید بودند او را تماشا می کردند.
البته ولستن کرافت هم اسم بدی نبود . هر دو دور درخت کریسمس که جلوی فروشگاه بودند چرخیدند و این شروع یک دوستی بود که آنها بطرز عجیبی همدیگر را پیدا کرده بودند .
خرس کوچولو این احساس شادی را قبلا تجربه نکرده بود . او خوشحال بود که به خانه جدیدی می رود و این پسر کوچولو که استن نام داشت بهترین دوستش خواهد بود .
سپس استن او را محکم در آغوش گرفت اما خرس کوچولو نتوانست چون آغوش او خیلی برای بغل کردن دوستش بزرگ نبود .
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد
اسم او وولستن کرافت بود اون یک خرس معمولی نبود . موهای تنش رنگ خاکستری تیره و روشن بود و رنگ عسلی نوک بینی و گوشها و پاهایش بسیار جذاب بود
وولستن کرافت با آن جلیقه قهو ه ای و پاپیون طلایی اش بسیار زیبا بود
روی اتیکتی که به پاپیونش نصب بود اسمش را با خط پررنگ نوشته بودند ول ستن کرافت
او قبل از کریسمس به این فروشگاه آمده بود زمانیکه درخت بزرگ و زیبای کریسمس در ویترین مغازه بود همه جا با چراغهای رنگی کوچک تزئین شده بود نوارهای رنگی مخصوص کریسمس و نور چراغهای همه چیز را زیبا کرده بود و موسیقی روزهای تعطیل نواخته می شد .او از این نورها و صداها لذت می برد .
در اون فروشگاه تعداد زیادی خرس کوچولو در یک ردیف باریک کنار هم نشسته بودند . اینقدر زیاد بودند که جای تکان خوردن نبود .
خلاصه یکی یکی فروخته شدند و رفتند . آنها موقعکیه به سوی خانه جدیدشان می رفتند شادمانه دستشان را تکان می دادند و خداحافظی می کردند . تا اینکه همه رفتند و وولستن کرافت تنها خرسی بود که در فروشگاه باقی مانده بود .
او امیدوار بود که بابانوئل او را را در روز کریسمس به یک خانه مناسب و خوب ببرد . اما بابانوئل آنقدر آن سال سرش شلوغ بود که خیلی از هدیه ها را نتوانست ببرد .
خرس ما تنها و غمگین در قفسه ای که بالای کارتهای کریسمس بود نشسته بود . او خیلی دوست داشت که بچه ای او را به خانه اش ببرد و او را دوست داشته باشد و با او بازی کند . اما متاسفانه کسی او را در آغوش نگرفت.
او خیلی تلاش کرد که گریه نکند چون می دانست گریه کردن موجب ورم و قرمزی چشمش می شود و این اتفاق ممکن است شانس او را برای پیدا کردن یک خانه جدید کم کند.
اما چرا ، چرا کسی او را انتخاب نکرد ؟
او متعجب بود . چرا در بین خرسهای که به زیبایی او نبودند بچه ها او را انتخاب نکردند؟
یک روز نزدیک به عید ایستر، سه خرگوش را در آن قفسه کنار او گذاشتند. آنها گوشهای بلند و پاهای درازی داشتند . آنها بلوزهای پشمی پوشیده بودند .
ریتا خرگوشه بلوز صورتی پوشیده بود. روگر بلوز سبز و رونی بلوز آبی به تن کرده بود . روگر و رونی دوقلو یودند و ریتا خواهرشان بود.
شب وقتی فروشگاه بسته شد ریتا به خرس گفت: شما خرس جذابی هستید تعجب می کنم که چرا هیچ کس شما را نخریده و به خانه اش نبرده است .
خرس گفت: برای من هم عجیب است. هرچند که او تلاش می کرد خودش را ناراحت نشان ندهد اما یک قطره اشک از اروی گونه اش پایین لغزید.
روگر و رینی پایین پریدن و بین طبقات بالا و پایین می پریدند .
ریتا فریاد کشید: دقت کنید و چیزی را زمین نیاندازید .
ریتا از نزدیک و از زاویه های مختلف به خرس نگاهی انداخت . او با دقت صورتش را دید و دورش چرخید و با دقت او را برانداز کرد . اون دماغش را بالا کشید، سپس نشست و مدتی طولانی به فکر فرو رفت .
خرس از خرگوش پرسید: خوب من اصلا نمی توانم درک کنم به نظرت من چه اشکالی دارم ؟ چرا کسی مرا نمی خرد ؟
ریتا جواب داد : تنها مشکل اسمت هست .
خرس با تعجب پرسید: اسم من ؟ اسم من چه مشکلی دارد ؟
ریتا گفت: اسمت هیچ مشکلی ندارد فقط ولستون کرافت اسم عجیبی است . همچنین برای خیلی از مردم این اسم گفتنش طولانی است و هیچ کس حتی نمی توانند آنرا درست تلفظ کند .
خرس کوچولو می توانست اسمش را درست تلفظ کند چون اون اسم خودش بود و هرکس اسم خودش را می توانست صدا کند . حداقل او اینطور فکر می کردکه آنها می توانند . البته نه وقتی که خیلی بچه هستند . وقتی خودش بچه خرس کوچولویی بود نمی تواست اسم خودش را بگوید اما وقتی او به مدسه رفت خیلی خوب می توانست آنرا بگوید.
معلم با صدای رسا که توجه دیگران را جلب کند گفت: ولستن گرافت آیا شما می توانید شهر الفبا را برای ما بخوانی ؟
و او اسم تمامی حروف را خواند چون او خرس باهوشی بود .
روز یکشنبه همین که فروشگاه باز شد مادر و پدری عروسک روگر و رینی را برای بچه های دوقلویشان خریدند .
ریتا گفت : آنها خیلی جذابند . او خوشحال بود که برادرهایش خانه جدیدی پیدا کردند اما همچنین ناراحت هم بود برای اینکه آنها را از دست می داد و برایشان دلتنگ می شد.
جلوی میز فروشگاه تخم مرغ های شکلاتی ایستر را چیده بودند . و حالا که روز ایستر بود قیمت آنها به نصف رسیده بود .
وقتی که روز به اتمام رسید و همه به خانه هایشان رفتند ولستن کرافت یکی از آن تخم مرغ ها را برداشت و به ریتا داد تا او را خوشحال کند . آنها کرم شکلاتی شیرین داخل تخم مرع را خوردند و مواظب بودند که روی لباسشان نریزد.
آنها دوباره درباره اسم ولستن کرافت با هم صحبت کردند .
خرسه گفت : اما من نمی خواهم اسمم را تغییر بدهم . اون اسم من است من باید آنرا تمام عمرم حفظ کنم
خرگوش گفت : اما اون باعث شد که تو نتوانی به خانه جدیدی بروی . شاید مجبور بشی اینکار را بکنی
ریتا به بخش کتابها پرید و با یک کتاب برگشت . اسم کتاب این بود، کودکمان را چه بنامیم .
او شروع کرد به خواندن اسمهایی که فکر می کرد برای خرسمان مناسب است .
او گفت : نظرت در مورد آدرین چیه ؟ اسمی دوست داشتنی است.
اما ویلستن کرافت با حرکت سرش به او جواب رد داد .
خوب نظرت در مورد برنارد چیه ؟ به معنای شجاع همانند یک خرس
اما ولستن کرافت دوست نداشت
ریتا اسامی زیادی را خواند تا اینکه به آخر کتاب رسید . اما خرس ما هیچکدام را لااقل برای خودش نپسندید
او گفت: همه این اسم ها خوب هستند، سپس تکه ای شکلات به دهان فرو برد و اطراف دهانش را با دستمال پاک کرد و ادامه داد اما هیچ کدام برای من مناسب نیست .
ریتا مدتی به فکر فرو رفت تا اینکه ساعت دیواری پشت پیشخوان فروشگاه ده ضربه نواخت. او گفت : تو می توانی اسمی راحتتر داشته باشی در حالیکه اسمت خودت را هم همزمان داشته باشی
ولستن کرافت متوجه منظور او نشد . او پرسید : می توانی بیشتر توضیح بدهی ؟
ریتا گفت : شما فقط اسمی کوتاهتر از اسمی که حالا داری خواهی داشت .
ولستن کرافت گفت : منظورت این است که من اسمم ولستن کرافت باقی می ماند اما اسمی کوتاهتر و راحتتر خواهم داشت برای کسی که آنرا ترجیح بدهد .
ریتا با صدای بلند گفت : درست است . و تو که اسمی به این درازا داری چندین انتخاب داری .
وولی ، وولستن ، استن یا کرافت کدام یک را می پسندی ؟
ولستن کرافت به هر کدام از این اسم با دقت فکر کرد و هر کدام از آنها را از دهنش گذراند و آخری را پسندید .
ریتا گفت : اما من وولی را بیشتر می پسندم چون او خیلی دوستانه به نظر می آید . تازه تو از پشم پر شدی و کتت نیز پشمی است (وول wool به معنای پشم است)
ولستن کرافت خیلی مطمئن نبود
ریتا یادآوری کرد که : اما نام تو هنوز ولستن کرافت هست .
آنها در مورد این تصمیم گیری مهم تمام شب را با هم گفتگو کردند .
قبل از طلوع آفتاب ریتا خرس کوچولو را متقاعد کرد که وولی بهتریت انتخاب است .
ولستن کرافت همانطور که چشمهایش را می بست و برای خوابیدن آماده می شد گفت : حق با تو است.
ریتا گفت : من مطمئنم همین فردا کسی تو را می خرد و به خانه اش می برد .
ریتا به قسمت لوازم التحریر رفت و یک مداد مشکی برداشت و زیر کلمه ولستن کرافت نوشت وولی
اما ریتا در اشتباه بود و روز بعد او بود که خریداری شد نه ولستن کرافت
نه آن روز و نه روز روز بعد و نه روزهای بعد از آن کسی ولستن کرافت را نخرید
بزودی کریسمس دوباره از راه رسید و فروشگاه دوباره تزئین شد . فروشنده ها شاد بودند و لباس های شاد و جذاب ÷وشیده بودند . اما هنوز کسی ولستن کرافت را نخریده بود او خیلی غمگین روی قفسه بالای قسمت کارت تبریکها نشسته بود یک قطه اشک از روی گونه اش پایین لغزید . من از اسمم متنفرم کاش اسم من هر چیز دیگری به غیر از ولستن کرافت بود .
در یکی از غروبهای خیلی سرد که ستاره ها در آسمان می درخشیدند و دانه های برف در پشت پنجره می رقصیدند پسر بچه ای همراه پدرش به فروشگاه آمدند .
وقتی پدر متوجه اتیکت ولستن کرافت شد به پسرش گفت : هی اینجا را نگاه کن. این خرس هم نام تو هست فقط ما برای راحتی تو را استن صدا می کنیم ولی اون را وولی صدا می کنند.
پسر از تعجب با صدای بلند گفت : چی ؟ من اصلا فکر نمی کردم در این دنیای بزرگ اسم چیز دیگری هم ولستن کرافت باشد .
پسر همانقدر که خرس را دوست داشت از اسمش متنفر بود .
پدر همانطور که خرس را از قفسه برداشته بود گفت : چرا چیز دیگری انتخاب نمی کنی ؟
پسر موهای نرم خرس را ناز کرد و هر دو آنها از همان لحظه برای هم دوست داشتنی شدند .
پسر امیدوارنه از پدرش پرسید . پدر من از این عروسك خوشم آمده می توانم او را برای هدیه کریسمس بردارم . و وقتی پدرش جواب بله به او داد با عروسکش اطراف فروشگاه رقصید .حتی فروشندگان و مردمی که در حال خرید بودند او را تماشا می کردند.
البته ولستن کرافت هم اسم بدی نبود . هر دو دور درخت کریسمس که جلوی فروشگاه بودند چرخیدند و این شروع یک دوستی بود که آنها بطرز عجیبی همدیگر را پیدا کرده بودند .
خرس کوچولو این احساس شادی را قبلا تجربه نکرده بود . او خوشحال بود که به خانه جدیدی می رود و این پسر کوچولو که استن نام داشت بهترین دوستش خواهد بود .
سپس استن او را محکم در آغوش گرفت اما خرس کوچولو نتوانست چون آغوش او خیلی برای بغل کردن دوستش بزرگ نبود .
بانی خرگوشه و فیلم ترسناک
وقتیکه صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید بانی خرگوشه گفت : همه چیز روبراه است
. بیائید به طبقه پایین برویم و تلویزیون را روشن کنیم . می توانیم یک نوار ویدیویی نگاه کنیم .
بهترین دوست بانی خرگوشه که یک پنگوئن حوله ای کوچک آبی بود از او پرسید . خوب چه نوع فیلمی را می خواهید ببینید .
بانی خرگوشه جواب داد یک چیز ترسناک !
ماگزی که یک سگ بزرگ و قهوه ای پارچه ای بود گفت : بانی تو می دانی که وقتی یک فیلم ترسناک ببینی چقدر خواهی ترسید . آیا تو مطئمنی که این فکر خوبی است ؟
اورو خرگوش سیاه و سفید اسباب بازی که به نظر واقعی می آمد گفت : آره، به خاطر می آری آن روزیکه فیلمی درباره نفرین های مادر دیدی ؟ تمام آن شب از ترس لرزیدی.
بانی خرگوشه گفت: من نترسیدم
هفت تا از عروسک ها اتاق خواب را ترک کردند تا خودشان را به اتاق نشيمن که پایین پله ها بود برسانند .
بانی خرگوشه، پنگوئن آبی، اورو خرگوشه، ماگزی سگه بهمراه سه دایناسور، همانطور که از کنار اتاق نوزاد می گذشتند ولوکرپتور نيز به آنها پیوست . او یک دایناسور دیگر بود . همچنین تراگل که یک سگ کرکی سفید بود به جمع آنها پیوست .
آبی و اورو به آشپزخانه رفتند و مقدار زیادی پاپ کورن_ ذرت بو داده_ درست کردند . بقیه حیوانات به سمت اتاق نشيمن رفتند. وقتی آنجا رسیدند ماگزی و ولوکرپتور به اتاقی رفتند که نوارها قرار داشت . یک دقیقه بعد آنها هر کدام با یک نوار بیرون آمدند.
ماگزی پرسید : این یکی چطوره؟ او نوار را روی دستش نگاه داشته بود و ادامه داد . این درباوه جائیکه عمو هری بچه ها را به پارک می برده .
ولوکرپتور گفت : این یکی بهتر است. اسمش هست موجود ترسناکی از عمق 20.000 كيلومتري. فکر کنم درباره یک دایناسور است .
پنگوئن آبی گفت: این حرفها مرا می ترساند . او و اورو از آشپزخانه بیرون آمدند و توی دستشان کاسه بزرگی پر از پاپ کورن بود که برای همه کافی بود
بانی خرگوشه گفت : خوب من می خواهم فیلم ترسناک ببینم
اورو خرگوشه گفت: اما من دوست ندارم . من می خوهم اونی رو که درباره بچه ها در پارک است را ببینم
ماگزی گفت :من فکر می کنم که مجبوریم رای گیری کنیم . هر کی که می خواهد فیلم دایناسور را ببیند دستش را بالا کند . چهار دایناسور دستشان را بالا بردند .
ماگزی گفت: خوب کی می خواهد فیلم بچه ها در پارک را ببیند ؟
اورو خرگوشه و پنگوئن آبی و تراگل و ماگزی دستشان را بالا بردند . ماگزی گفت : چهار نفر به چهار نفر .
ماگزي پرسيد:بانی چرا تو در رای گیری شرکت نکردی ؟
بانی خرگوشه گفت: اومممممم.
او ایستاده بود و دستهایش و حتی دهنش پر از پاپ کورن بود . برای همین بود که نمی توانست حرف بزند
همه منتظر ماندند که بانی پاپ کورن توی دهنش را بخورد . سپس ماگزی پرسید . خوب بانی رای تو چه است ؟
او جواب داد: من می خواهم فیلم آن دایناسور ترسناک را ببینم
ولوکرپتور دايناسور گفت :حالا پنج رای در مقابل چهار رای شدیم . ما برنده شدیم !
ماگزی گفت باشه . اما یادتون باشد که دفعه بعد ما فیلم را انتخاب می کنیم.
ماگزی نوار فیلم دایناسور را در ویدئو گذاشت . سپس همه آرام کنار ظرف بزرگ پاپ کورن نشستند و تلویزیون را تماشا کردند .داستان فیلم درباره یک دایناسور غول پيكر ما قبل تاریخ در یخ های قطب شمال بود وقتیکه یخ ها آب شد دایناسور به سمت جنوب شنا کرد .
موقعکیه در طول مسیرش از دریا می گذشت کشتی ها را غرق می کرد و یک فانوس دریایی را نیز خراب کرد .
.در انتها دایناسور به کنار یک شهر ساحلی بزرگ رسید کلی مشکل ایجاد کرد و مردم وحشت کرده بودند .
وسط نمایش فیلم ماگزی نگاهی به آنجایی که بانی نشسته بود انداخت .بانی دستهایش را جلوی صورتش قرار داده بود طوریکه از بین آنها صفحه تلویزیون را ببیند .
ماگزی گفت : بانی اگر می ترسی من می توانم تو را به طبقه بالا ببرم .
بانی پاسخ داد : نهههههههه . من نمی ترسم . بانی سرش را بین زانوهایش گذاشت و وقتی دایناسور دوباره روی صفحه تلویزیون ظاهر شد او شروع به لرزیدن کرد .
آن شب برای بانی یک شب طولانی بود .
او به خودش می گفت: من نمی ترسم . من نمی ترسم .
نیمی از شب گذشته بود و فقط بانی خرگوشه بیدار بود . آدمها به خانه برگشته بودند و حالا خواب بودند . همینطور همه حیوانات عروسکی در خواب بودند . اما بانی نشسته بود . او ملحفه را رويش کشیده بود اما سرش و گوشش از آن بیرون بود .
او نشسته بود و گوش می داد . به نظر می رسد که خانه در شب پر از صداهایی است که بانی قبل از این به آنها توجه نکرده بود .
صدای آرامی مثل نفس کشیدن عمیق به گوشش رسید . اون صدای کدام هیولا می تواند باشد ؟ نکنه این هیولا بیرون است ؟ نکنه الان سرش را از پنجره داخل کند و خرگوش کوچولو را که روی تخت نشسته است را بخورد ؟
بانی خرگوشه سگ قهو ه ای را تکان داد . ماگزی ! ماگزی! این چه صدایی است ؟
سگ تکانی خورد و چشمانش را باز کردو پرسید کدام صدا؟
این صدای خر خر
سگ برای چند ثانیه گوش کرد
ماگزی گفت : بانی این صدای پروانه داخل هیتر _ دستگاه گرم کننده هوا _ است برو بگیر بخواب.
سگ قهوه ای چشمهایش را بست و دوباره خر و پفش شروع شد.
بانی باز هم روی تخت نشست . او صدای دیگری شنید .
صدایی شبیه پرواز یا وزوز. نکند آن یک هلیکوپتر است ؟ شاید یک دایناسور را در خیابان تعقیب می کنند . نکند که دایناسور در خیابان در حال فرار باشد ؟ نکند که خانه ها را زیر پاهایش له کند ؟
ماگزی! ماگزی! بیدار شو . این صدای چیه ؟
ماگزی نشست و گوش داد . اون صدای یخچالی است که در آشپزخانه قرار دارد . گاهی این صدای وزززززززززز را می دهد . برو بگیر بخواب و دیگه مرا بیدار نکن
ماگری دراز کشید و چشمهایش را بست .
دوباره بانی صدای دیگری را شنید . صدایی شبیه راه رفتن روی سطح چوبی و جیر جیر چوب .
بانی مطمئن بود که این صدای راه رفتن است ولی صدا خیلی آهسته بود ممکنست که آن صدای پاي دایناسور نباشد . بانی می خواست دوباره ماگزی را صدا کند اما عصبانیت ماگزی را به یاد آورد
پیش خودش فکر کرد بهتر است قبل از اینکه کسی را بیدار کنم بروم و نگاهی بیاندازم و ببینم این صدای چیه .
بانی در حالیکه از ترس می لرزید از تخت بیرون آمد سپس از از لای در به بیرون نگاه کرد اما چیزی ندید . او از داخل راهرو گذشت و از بالای پله ها به هال نگاهی انداخت .
روی دیوار سایه ی بزرگ یک دایناسور را دید . آن سایه خیلی بزرگ بود شبیه همانی که در فیلم بود . بانی به سمت اتاق خواب دوید .
ماگزی ماگزی ! یک دایناسور خیلی بزرگ توی هال است . او می خواهد همه ی ما را بخورد . زود بلند شود !
ماگزی نشست . اوه بانی تو یک خواب بد دیدی . اینجا هیچ دایناسور غول پیکری وجود ندارد . تو نباید آن فیلم را نگاه می کردی.!
حالا دیگه همه حیوانات عروسکی با گریه های بانی خرگوشه از خواب بیدار شده بودند .
پنگوئن آبی گفت : ساکت، شما می خواهید آدمها را بیدار کنید.!
بانی گفت : اما او آن پایین است . من خودم دیدم . اون خیلی بزرگ بود . بزرگتر از این خانه .!
ماگزی گفت : اوه بانی بیا بریم ، ببینیم .
همه حیوانات از تخت بیرون آمدند . آنها از راهرو به سمت پله ها رفتند . ماگزی جلو بود و بانی چسبیده به او پشت سرش بود .وقتیکه به کنارپله ها رسیدند بانی پهلوی ماگزی رفت . خرگوش کوچولو به نقطه ای روی دیوار اشاره کرد . آنجا را نگاه کن . می توانی سایه اش را ببینی ؟
همه حیوانات به دیوار نگاه کردند اما سایه ای آنجا نبود . بانی علتش را نمی دانست .
اما من دروغ نمی گم . یک لحظه پیش همین جا بود .
همه حیوانات به او گله کردند : بانی تو بخاطر یک خواب بد همه ما را نصف شب بیدار کردی.
دایناسور سبز و سیاه اسباب بازی با ناراحتی گفت : اوه خدای من، مرا باش که فکر کردم ما می توانیم یک دایناسور واقعی را ببینیم
فلوپی که یک خرگوش سفید و آبی بود گفت : من می گویم بانی طبقه پایین در جعبه اسباب بازی با کوسه بخوابد تا هر وقت خواب بدی دید او را بیدار کند
ماگزی گفت : همگی ساکت! فلوپی گوشش را سیخ کرد و لحظه ای گوش داد . من صدای چیزی شنیدم .
بقیه ی حیوانات هم گوش دادند . در سکوت آنها صداهای شنیدند . صدایی مثل نوشیدن و بدنبالش صدای جویدن چیزی .
بانی خیلی آهسته گفت : من به شما نگفتم، این یک دایناسور است .
ماگزی گفت: دنبال من بیائید . او آهسته و بی صدا از پله ها پایین آمد و بقیه حیوانات همه پشت سرش آمدند . هر چه آنها از پله ها پایین تر می آمدند صداها بلندتر می شد .. تا اینکه به اولین پله رسیدند . و سریع به دورو برشان نگاهی انداختند
روی صندلی قهو ه ای کنار لامپ، ولوکرپتور نشسته بود . جلویش یک لیوان شیر و یک بیسکویت بود.
ماگزی پرسید : ولوکرپتور این موقع نیمه شب اینجا چکار می کنی؟ تو باید الان تو اتاق بچه باشی .
ولوکرپتور از شنیدن صدای ماگزی جا خورد. و تا نزدیکی سقف پرید و تقریبا شیرش ریخت.
ولوکرپتور دايناسور گفت : شما مرا ترساندید . من فقط تشنه بودم و آمدم پایین که چیزی بنوشم . بعد که پایین آمدم احساس کردم گرسنه هم هستم .
اورو گفت : بانی این بود دایناسوری که دیدی؟ تو همه ما را نیم شب بخاطر این عروسک بیدار کردی؟
بانی گفت: نه اونی که من دیدم ولوکرپتور نبود . او خودش را پنهان کرده . او خیلی بزرگ بود . حتی بزرگتر از این اتاق
ماگزی به این موضوع فکر کرد . بانی واقعا آن دایناسور بزرگ را با چشمهای خودت دیدی؟
بانی سرش را خاراند و گفت : خوب نه . اما من سایه اش را دیدم . اون به بلندی دیوار بود .
ماگزی به ولوکرپتور گفت: ممکن است تو در همان جایی قرار بگیری که داشتی شیرت را می نوشیدی.
ولوکرپتور آن کار را انجام داد . او بین نور لامپ و دیوار قرار گرفته بود . بانی فریاد کشید . آن اینجاست . روی دیوار سایه یک دایناسور غول پیکر ظاهر شد .
ماگزی توضیح داد: بانی، این سایه ی ولوکرپتور است . آن بزرگ است چون او نزدیک نور لامپ ایستاده و از دیوار دورتر است .
بانی در حالیکه دستپاچه بود گفت : اوه . من فکر می کنم بدون هیچ دلیلی شما بیدار کردم . متاسفم .
اورو نگاهی به آن سایه روی دیوار انداخت و گفت : خوب من می توانم درک کنم که چرا شما کمی ترسیدید . ممکن بود من هم اگر تنها باشم و سایه ای به این بزرگی ببینم وحشت کنم .
ماگزی گفت: خوب بهتر است قبل از اینکه همه ی آدمها بیدار شوند به تختها یتان برگردید . اگر خوب نخوابیم نمی توانیم فردا فیلم تماشا کنیم .
بانی خرگوشه گفت: یکی دیگه فردا؟ آخ جون یک فیلم ترسناک دیگر می ببینیم .
ماگزی یادآوری کرد: فردا نوبت ماست که فیلمی درباره بچه ها در پارک ببینیم .
بچه ها جون مي دانيد سايه چيه ؟
هنگامي نوري به اشياء مي تابد شما مي توانيد آنرا ببينيد
حالا اگر جسمي را بين يك لامپ و ديوار قرار دهيم ان قسمتي از نور كه به آن جسم مي تابد به ديوار نمي رسد و ما آن قسمت از ديوار را تاريك مي بينيم
اگر اين جسم را هر چه بيشتر به نور نزديك كنيم سايه اي كه روي ديوار تشكيل مي شود بزرگتر است
اين پسر بين لامپ و ديوار ايستاده است
وقتي به ديوار نزديك مي شود سايه اش كوچك مي شود مثل شكل بالا .
ولي هرچه از ديوار دور مي شود و به لامپ نزديك مي شود سايه اش بزرگتر از خودش مي شود مثل شكل پايين
شما مي توانيد با يك چراغ قوه در يك اتاق تاريك اين آزمايش را انجام دهيد و نور چراغ قوه را به دست خود بتابانيد وقتي دست خود را به ديوار نزديكتر كنيد سايه اش كوچك مي شود
اگر كنار ديوار بايستيد اندازه سايه شما با خودتان برابر مي شود
وقتیکه صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید بانی خرگوشه گفت : همه چیز روبراه است
. بیائید به طبقه پایین برویم و تلویزیون را روشن کنیم . می توانیم یک نوار ویدیویی نگاه کنیم .
بهترین دوست بانی خرگوشه که یک پنگوئن حوله ای کوچک آبی بود از او پرسید . خوب چه نوع فیلمی را می خواهید ببینید .
بانی خرگوشه جواب داد یک چیز ترسناک !
ماگزی که یک سگ بزرگ و قهوه ای پارچه ای بود گفت : بانی تو می دانی که وقتی یک فیلم ترسناک ببینی چقدر خواهی ترسید . آیا تو مطئمنی که این فکر خوبی است ؟
اورو خرگوش سیاه و سفید اسباب بازی که به نظر واقعی می آمد گفت : آره، به خاطر می آری آن روزیکه فیلمی درباره نفرین های مادر دیدی ؟ تمام آن شب از ترس لرزیدی.
بانی خرگوشه گفت: من نترسیدم
هفت تا از عروسک ها اتاق خواب را ترک کردند تا خودشان را به اتاق نشيمن که پایین پله ها بود برسانند .
بانی خرگوشه، پنگوئن آبی، اورو خرگوشه، ماگزی سگه بهمراه سه دایناسور، همانطور که از کنار اتاق نوزاد می گذشتند ولوکرپتور نيز به آنها پیوست . او یک دایناسور دیگر بود . همچنین تراگل که یک سگ کرکی سفید بود به جمع آنها پیوست .
آبی و اورو به آشپزخانه رفتند و مقدار زیادی پاپ کورن_ ذرت بو داده_ درست کردند . بقیه حیوانات به سمت اتاق نشيمن رفتند. وقتی آنجا رسیدند ماگزی و ولوکرپتور به اتاقی رفتند که نوارها قرار داشت . یک دقیقه بعد آنها هر کدام با یک نوار بیرون آمدند.
ماگزی پرسید : این یکی چطوره؟ او نوار را روی دستش نگاه داشته بود و ادامه داد . این درباوه جائیکه عمو هری بچه ها را به پارک می برده .
ولوکرپتور گفت : این یکی بهتر است. اسمش هست موجود ترسناکی از عمق 20.000 كيلومتري. فکر کنم درباره یک دایناسور است .
پنگوئن آبی گفت: این حرفها مرا می ترساند . او و اورو از آشپزخانه بیرون آمدند و توی دستشان کاسه بزرگی پر از پاپ کورن بود که برای همه کافی بود
بانی خرگوشه گفت : خوب من می خواهم فیلم ترسناک ببینم
اورو خرگوشه گفت: اما من دوست ندارم . من می خوهم اونی رو که درباره بچه ها در پارک است را ببینم
ماگزی گفت :من فکر می کنم که مجبوریم رای گیری کنیم . هر کی که می خواهد فیلم دایناسور را ببیند دستش را بالا کند . چهار دایناسور دستشان را بالا بردند .
ماگزی گفت: خوب کی می خواهد فیلم بچه ها در پارک را ببیند ؟
اورو خرگوشه و پنگوئن آبی و تراگل و ماگزی دستشان را بالا بردند . ماگزی گفت : چهار نفر به چهار نفر .
ماگزي پرسيد:بانی چرا تو در رای گیری شرکت نکردی ؟
بانی خرگوشه گفت: اومممممم.
او ایستاده بود و دستهایش و حتی دهنش پر از پاپ کورن بود . برای همین بود که نمی توانست حرف بزند
همه منتظر ماندند که بانی پاپ کورن توی دهنش را بخورد . سپس ماگزی پرسید . خوب بانی رای تو چه است ؟
او جواب داد: من می خواهم فیلم آن دایناسور ترسناک را ببینم
ولوکرپتور دايناسور گفت :حالا پنج رای در مقابل چهار رای شدیم . ما برنده شدیم !
ماگزی گفت باشه . اما یادتون باشد که دفعه بعد ما فیلم را انتخاب می کنیم.
ماگزی نوار فیلم دایناسور را در ویدئو گذاشت . سپس همه آرام کنار ظرف بزرگ پاپ کورن نشستند و تلویزیون را تماشا کردند .داستان فیلم درباره یک دایناسور غول پيكر ما قبل تاریخ در یخ های قطب شمال بود وقتیکه یخ ها آب شد دایناسور به سمت جنوب شنا کرد .
موقعکیه در طول مسیرش از دریا می گذشت کشتی ها را غرق می کرد و یک فانوس دریایی را نیز خراب کرد .
.در انتها دایناسور به کنار یک شهر ساحلی بزرگ رسید کلی مشکل ایجاد کرد و مردم وحشت کرده بودند .
وسط نمایش فیلم ماگزی نگاهی به آنجایی که بانی نشسته بود انداخت .بانی دستهایش را جلوی صورتش قرار داده بود طوریکه از بین آنها صفحه تلویزیون را ببیند .
ماگزی گفت : بانی اگر می ترسی من می توانم تو را به طبقه بالا ببرم .
بانی پاسخ داد : نهههههههه . من نمی ترسم . بانی سرش را بین زانوهایش گذاشت و وقتی دایناسور دوباره روی صفحه تلویزیون ظاهر شد او شروع به لرزیدن کرد .
آن شب برای بانی یک شب طولانی بود .
او به خودش می گفت: من نمی ترسم . من نمی ترسم .
نیمی از شب گذشته بود و فقط بانی خرگوشه بیدار بود . آدمها به خانه برگشته بودند و حالا خواب بودند . همینطور همه حیوانات عروسکی در خواب بودند . اما بانی نشسته بود . او ملحفه را رويش کشیده بود اما سرش و گوشش از آن بیرون بود .
او نشسته بود و گوش می داد . به نظر می رسد که خانه در شب پر از صداهایی است که بانی قبل از این به آنها توجه نکرده بود .
صدای آرامی مثل نفس کشیدن عمیق به گوشش رسید . اون صدای کدام هیولا می تواند باشد ؟ نکنه این هیولا بیرون است ؟ نکنه الان سرش را از پنجره داخل کند و خرگوش کوچولو را که روی تخت نشسته است را بخورد ؟
بانی خرگوشه سگ قهو ه ای را تکان داد . ماگزی ! ماگزی! این چه صدایی است ؟
سگ تکانی خورد و چشمانش را باز کردو پرسید کدام صدا؟
این صدای خر خر
سگ برای چند ثانیه گوش کرد
ماگزی گفت : بانی این صدای پروانه داخل هیتر _ دستگاه گرم کننده هوا _ است برو بگیر بخواب.
سگ قهوه ای چشمهایش را بست و دوباره خر و پفش شروع شد.
بانی باز هم روی تخت نشست . او صدای دیگری شنید .
صدایی شبیه پرواز یا وزوز. نکند آن یک هلیکوپتر است ؟ شاید یک دایناسور را در خیابان تعقیب می کنند . نکند که دایناسور در خیابان در حال فرار باشد ؟ نکند که خانه ها را زیر پاهایش له کند ؟
ماگزی! ماگزی! بیدار شو . این صدای چیه ؟
ماگزی نشست و گوش داد . اون صدای یخچالی است که در آشپزخانه قرار دارد . گاهی این صدای وزززززززززز را می دهد . برو بگیر بخواب و دیگه مرا بیدار نکن
ماگری دراز کشید و چشمهایش را بست .
دوباره بانی صدای دیگری را شنید . صدایی شبیه راه رفتن روی سطح چوبی و جیر جیر چوب .
بانی مطمئن بود که این صدای راه رفتن است ولی صدا خیلی آهسته بود ممکنست که آن صدای پاي دایناسور نباشد . بانی می خواست دوباره ماگزی را صدا کند اما عصبانیت ماگزی را به یاد آورد
پیش خودش فکر کرد بهتر است قبل از اینکه کسی را بیدار کنم بروم و نگاهی بیاندازم و ببینم این صدای چیه .
بانی در حالیکه از ترس می لرزید از تخت بیرون آمد سپس از از لای در به بیرون نگاه کرد اما چیزی ندید . او از داخل راهرو گذشت و از بالای پله ها به هال نگاهی انداخت .
روی دیوار سایه ی بزرگ یک دایناسور را دید . آن سایه خیلی بزرگ بود شبیه همانی که در فیلم بود . بانی به سمت اتاق خواب دوید .
ماگزی ماگزی ! یک دایناسور خیلی بزرگ توی هال است . او می خواهد همه ی ما را بخورد . زود بلند شود !
ماگزی نشست . اوه بانی تو یک خواب بد دیدی . اینجا هیچ دایناسور غول پیکری وجود ندارد . تو نباید آن فیلم را نگاه می کردی.!
حالا دیگه همه حیوانات عروسکی با گریه های بانی خرگوشه از خواب بیدار شده بودند .
پنگوئن آبی گفت : ساکت، شما می خواهید آدمها را بیدار کنید.!
بانی گفت : اما او آن پایین است . من خودم دیدم . اون خیلی بزرگ بود . بزرگتر از این خانه .!
ماگزی گفت : اوه بانی بیا بریم ، ببینیم .
همه حیوانات از تخت بیرون آمدند . آنها از راهرو به سمت پله ها رفتند . ماگزی جلو بود و بانی چسبیده به او پشت سرش بود .وقتیکه به کنارپله ها رسیدند بانی پهلوی ماگزی رفت . خرگوش کوچولو به نقطه ای روی دیوار اشاره کرد . آنجا را نگاه کن . می توانی سایه اش را ببینی ؟
همه حیوانات به دیوار نگاه کردند اما سایه ای آنجا نبود . بانی علتش را نمی دانست .
اما من دروغ نمی گم . یک لحظه پیش همین جا بود .
همه حیوانات به او گله کردند : بانی تو بخاطر یک خواب بد همه ما را نصف شب بیدار کردی.
دایناسور سبز و سیاه اسباب بازی با ناراحتی گفت : اوه خدای من، مرا باش که فکر کردم ما می توانیم یک دایناسور واقعی را ببینیم
فلوپی که یک خرگوش سفید و آبی بود گفت : من می گویم بانی طبقه پایین در جعبه اسباب بازی با کوسه بخوابد تا هر وقت خواب بدی دید او را بیدار کند
ماگزی گفت : همگی ساکت! فلوپی گوشش را سیخ کرد و لحظه ای گوش داد . من صدای چیزی شنیدم .
بقیه ی حیوانات هم گوش دادند . در سکوت آنها صداهای شنیدند . صدایی مثل نوشیدن و بدنبالش صدای جویدن چیزی .
بانی خیلی آهسته گفت : من به شما نگفتم، این یک دایناسور است .
ماگزی گفت: دنبال من بیائید . او آهسته و بی صدا از پله ها پایین آمد و بقیه حیوانات همه پشت سرش آمدند . هر چه آنها از پله ها پایین تر می آمدند صداها بلندتر می شد .. تا اینکه به اولین پله رسیدند . و سریع به دورو برشان نگاهی انداختند
روی صندلی قهو ه ای کنار لامپ، ولوکرپتور نشسته بود . جلویش یک لیوان شیر و یک بیسکویت بود.
ماگزی پرسید : ولوکرپتور این موقع نیمه شب اینجا چکار می کنی؟ تو باید الان تو اتاق بچه باشی .
ولوکرپتور از شنیدن صدای ماگزی جا خورد. و تا نزدیکی سقف پرید و تقریبا شیرش ریخت.
ولوکرپتور دايناسور گفت : شما مرا ترساندید . من فقط تشنه بودم و آمدم پایین که چیزی بنوشم . بعد که پایین آمدم احساس کردم گرسنه هم هستم .
اورو گفت : بانی این بود دایناسوری که دیدی؟ تو همه ما را نیم شب بخاطر این عروسک بیدار کردی؟
بانی گفت: نه اونی که من دیدم ولوکرپتور نبود . او خودش را پنهان کرده . او خیلی بزرگ بود . حتی بزرگتر از این اتاق
ماگزی به این موضوع فکر کرد . بانی واقعا آن دایناسور بزرگ را با چشمهای خودت دیدی؟
بانی سرش را خاراند و گفت : خوب نه . اما من سایه اش را دیدم . اون به بلندی دیوار بود .
ماگزی به ولوکرپتور گفت: ممکن است تو در همان جایی قرار بگیری که داشتی شیرت را می نوشیدی.
ولوکرپتور آن کار را انجام داد . او بین نور لامپ و دیوار قرار گرفته بود . بانی فریاد کشید . آن اینجاست . روی دیوار سایه یک دایناسور غول پیکر ظاهر شد .
ماگزی توضیح داد: بانی، این سایه ی ولوکرپتور است . آن بزرگ است چون او نزدیک نور لامپ ایستاده و از دیوار دورتر است .
بانی در حالیکه دستپاچه بود گفت : اوه . من فکر می کنم بدون هیچ دلیلی شما بیدار کردم . متاسفم .
اورو نگاهی به آن سایه روی دیوار انداخت و گفت : خوب من می توانم درک کنم که چرا شما کمی ترسیدید . ممکن بود من هم اگر تنها باشم و سایه ای به این بزرگی ببینم وحشت کنم .
ماگزی گفت: خوب بهتر است قبل از اینکه همه ی آدمها بیدار شوند به تختها یتان برگردید . اگر خوب نخوابیم نمی توانیم فردا فیلم تماشا کنیم .
بانی خرگوشه گفت: یکی دیگه فردا؟ آخ جون یک فیلم ترسناک دیگر می ببینیم .
ماگزی یادآوری کرد: فردا نوبت ماست که فیلمی درباره بچه ها در پارک ببینیم .
بچه ها جون مي دانيد سايه چيه ؟
هنگامي نوري به اشياء مي تابد شما مي توانيد آنرا ببينيد
حالا اگر جسمي را بين يك لامپ و ديوار قرار دهيم ان قسمتي از نور كه به آن جسم مي تابد به ديوار نمي رسد و ما آن قسمت از ديوار را تاريك مي بينيم
اگر اين جسم را هر چه بيشتر به نور نزديك كنيم سايه اي كه روي ديوار تشكيل مي شود بزرگتر است
اين پسر بين لامپ و ديوار ايستاده است
وقتي به ديوار نزديك مي شود سايه اش كوچك مي شود مثل شكل بالا .
ولي هرچه از ديوار دور مي شود و به لامپ نزديك مي شود سايه اش بزرگتر از خودش مي شود مثل شكل پايين
شما مي توانيد با يك چراغ قوه در يك اتاق تاريك اين آزمايش را انجام دهيد و نور چراغ قوه را به دست خود بتابانيد وقتي دست خود را به ديوار نزديكتر كنيد سايه اش كوچك مي شود
اگر كنار ديوار بايستيد اندازه سايه شما با خودتان برابر مي شود
30.01.2010
کدو قلقله زن

يكى بود.يکى نبود. پيرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.روزى از روزها از تنهايى حوصله اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خيلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوايى عوض كنم.»پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايى كرد.گرگ گفت «اى پيرزن! كجا مى روى؟»پيرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مى كنم.»پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمى خورم تا تو برگردى.»پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمى گردم.»و راه افتاد.چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روى پيرزن؟»پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلى گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.»پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اينجا, من را بخور.»پلنگ گفت «بدفكرى نيست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.»پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.»و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسيده بود كه شيرى غرش كنان جلويش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك.شير غرشى کرد و گفت «كجا دارى مي روى پيرزن؟»پيرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم من از گشنگى افتاده به قار و قور و همين حالا تو را مى خورم.»پيرزن گفت «اي شير! تو سلطان جنگلى؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سير نمى كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك چنگ پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و بخوابم, حسابى چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»شير گفت «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلى گشنه ام.»پيرزن گفت «زياد چشم به راهت نمى گذارم.»و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسيد.دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاى سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.پيرزن سه چهار روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو يك كدو تنبل بزرگ براى من بيار.»دختر رفت كدوى بزرگي آورد.پيرزن گفت «در جمع و جورى براي كدو بساز و توى كدو را خوب خالى كن.»دختر پرسيد «براى چه اين كار را بكنم؟»پيرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پيش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتى خواستم برم, مي روم توى كدو. تو هم ببرم بيرون هلم بده و قلم بده.»دختر توى كدو را خوب خالى كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيرى جاده قلش داد پايين.كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير.شير تا ديد كدو دارد مي آيد, پريد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدى پيرزن؟»كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»شير گفت «خيلي خوب.»و كدو را قل داد و ول داد.كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ.پلنگ تا ديد كدو دارد مي آيد, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدى پيرزن؟»كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»پلنگ هم گفت «خيلي خوب!»و كدو را قل داد و ول داد.كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ.گرگ تا ديد كدو دارد مي آيد, دويد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»گرگ صداى پيرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه مي گذارى؟ تو همان پيرزنى هستى كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اى توي كدو؟»گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو, پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توى خانه اش و در را پشت سرش بست.قصه ى ما به سر رسيد، کلاغه به خونش نرسيد
بابا طوطی

در سرزمين دوري در يك شهر بندري نوازندهاي زندگي ميكرد كه فلوت و حيوانات را خيلي دوست داشت. اما هيچ آدمي را دوست نداشت. فلوت زن غمگين بود چون دماغ درازي داشت و به همين دليل بچهها و بزرگترها مسخرهاش ميكردند و او را آزار ميدادند. به او ميگفتند: "هي دماغ دراز" يا حرفهاي ديگري مثل اين. بعضي وقتها فلوت زن گريهاش ميگرفت و اشكهايش روي صورتش جاري ميشدند.· يك روز كه فلوتزن داشت در بازار گردش ميكرد چشمش به لباس قشنگي افتاد كه با پرهاي رنگارنگ درست شده بود. اين لباس يك نقاب با دماغ دراز داشت كه مثل نوك پرندهها بود. ناگهان فكري به سرش زد. " من مي توانم اين لباس را بپوشم و مثل يك نوازنده دورهگرد به خيابانها بروم. هيچ كس نميتواند دماغ مرا ببيند تا به درازي آن بخندد."· فلوتزن لباس و نقاب را خريد. حالا بايد يك اسم براي خودش ميگذاشت. به لباسي كه خريده بود با دقت نگاه كرد. پرهاي رنگي لباس او را به ياد طوطي ميانداخت. نقاب هم مثل نوك پرندهها بود. با خودش گفت:" فهميدم اسم من پاپا طوطي است." پاپا طوطي از آن روز به بعد در خيابانها فلوت ميزد. هم مردم و هم او همه خوشحال و شاد بودند.· پاپاطوطي وقتي به خانه مي رفت نقاب را از روي صورتش بر ميداشت، هيچ وقت تمام روز اين نقاب را روي صورتش نميگذاشت. پاپا طوطي كلاغي داشت كه او را خيلي دوست داشت. اسم كلاغش فريدولين بود. فريدولين مجبور نبود تمام روز را در قفس بماند. او اجازه داشت آزادانه در اتاق پرواز كند.· وقتي پاپا طوطي كاري نداشت با اشتياق به باغوحش ميرفت. او حيوانات را خيلي دوست داشت چون آنها هيچ وقت او را براي اينكه دماغش دراز بود مسخره نميكردند. پاپا طوطي دو تا از حيوانهاي باغ وحش را بيشتر از همه دوست داشت. اين دوتا حيوان فيل و لاكپشت بزرگ بودند. گاهي پاپا طوطي ساعتهاي زيادي را با آنها ميگذراند چون بازي كردن با آنها را خيلي دوست داشت.· يك روز پاپا طوطي خيلي كنار آنها ماند تا اينكه شب شد. ماه بدون توجه به اينكه پاپا طوطي خوابش برده و آرام جلوي قفس حيوانها خرو پف ميكند، در آسمان پر ستاره نورافشاني ميكرد. · پاپا طوطي خواب عجيبي ديد، توي خوابش يك پري آمد و گفت:" پاپا طوطي، پاپا طوطي بيچاره تو غمگين هستي چون مجبوري نقاب بزني تا كسي به خاطر دماغت ترا مسخره نكند. تو بايد با آدمها دوست بشوي. نگاه كن من برايت يك هديه آوردهام. اين كاغذ جادويي را بردار و آنرا به شكل فلوت در بياور. اين فلوت سحرآميز به تو كمك خواهد كرد. بعد از گفتن اين حرفها پري غيب شد."· وقتي پاپا طوطي بيدار شد روز بود و همه جا روشن شده بود. با خودش فكر كرد چه خواب عجيب و غريبي ديدم. خواب يك پري را ديديم كه كاغذي جادويي به من هديه كرد ناگهان متوجه شد كه يك صفحه كاغذ كنارش روي زمين افتادهاست. پاپا طوطي فرياد زد: " نه ممكن نيست! اين كاغذ جادويي پري است، فلوت سحرآميز فقط در داستانها و قصههاست. او كاغذ را برداشت و به خانه رفت.· پاپا طوطي در خانه آرام نبود دائم به خوابي كه ديده بود فكر ميكرد. فكر كرد:" شايد حق با پري است. اين چيز جالبي نيست كه آدم به خاطر اينكه ديگران به او نخندند لباس مخصوصي بپوشد. پري گفتهاست كه فلوت سحرآميز به من كمك خواهد كرد. ميتوانم امتحان كنم كه درست است يا غلط." پاپا طوطي كاغذ را برداشت و آنرا به شكل فلوت درآورد و در آن دميد اما هيچ اتفاقي نيفتاد. عصباني و ناراحت فلوت كاغذي را مچاله كرد. ناگهان صداي ضعيفي به او گفت: مواظب باش! احتياط كن، نزديك بود مرا له كني.· پاپا طوطي گفت:" چه كسي دارد صحبت ميكند؟" آنجا مورچه ريز و كوچكي بود كه داشت با او حرف ميزد. مورچه گفت: " من اينجا روي زمين هستم نزديك بود پايت را روي من بگذاري" پاپا طوطي نميدانست كه بايد چه بگويد، در حاليكه زبانش بند آمده بود گفت:" الان من ديوانه ميشوم، مورچه سخنگو وجود ندارد." حشره كوچك سعي كرد او را آرام كند. به او گفت:" تو ديوانه نيستي اسم من آرمين است. من واقعاً وجود دارم تو مرا ميبيني و صدايم را ميشنوي. با كمك فلوت سحرآميز تو ميتواني زبان حيوانات را بفهمي، به همين دليل تو فرياد كمك خواستن مرا به موقع شنيدي." پاپا طوطي خوشحال بود نه به اين دليل كه مورچه نجات پيدا كرده بود، بلكه يك فكر خوب به ذهن او رسيده بود. گفت:" آرمين ميداني چيه ، من سعي ميكنم ترا به كمك جادو بزرگتر كنم، براي اينكه بهتر ببينمت تا از طرف من خطري ترا تهديد نكند. او فلوت را برداشت و نواخت مورچه بزرگ و بزرگتر شد تا جائيكه پاپا طوطي توانست او را براحتي ببيند. پاپا طوطي از اينكه دوست جديدي پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود.· پاپا طوطي فهميده بود كه با كمك فلوت سحرآميز مي تواند زبان حيوانات را بفهمد و با آنها صحبت كند. حالا ميتوانست با حيوانهاي مورد علاقهاش حرف بزند. پاپا طوطي فلوت سحرآميزش را برداشت و شادمان به باغوحش رفت. وقتي جلوي قفس فيل و لاكپشت ايستاد در فلوتش دميد. او مي توانست بشنود كه آن دو راجع به چه چيزي با هم حرف ميزنند. لاكپشت گفت: " دماغ خرطومي، اين آهنگ قشنگ نيست؟" فيل جواب داد:" درسته دوني اما من از وقتي كه در اين قفس افتادهام از شادترين آهنگها هم ديگر شاد نميشوم و هنوز هم غمگينم. چقدر دوست دارم فيل آزادي در خانهام آفريقاي دوست داشتني باشم." دوني با صدايي گريان جواب داد: " من هم مثل تو هستم اما چه چيزي را ميتوانيم عوض كنيم؟" پاپا طوطي به آنها گفت من يك فكر بكر دارم. امشب شما را آزاد خواهم كرد. بعد هم با هم فكر ميكنيم كه چطور ميتوانم شما را به آفريقا ببرم." دوني و دماغ خرطومي خيلي اميدوار شدند. آيا فلوت سحرآميز ميتواند واقعاً به آنها كمك كند.· پاپا طوطي منتظر ماند تا شب برسد. وقتي آسمان پر از ستاره بود او با دوستانش آرمين و فريدولين آرام و پنهاني به باغوحش رفتند، نگهبان باغ وحش در كلبهاش خوابيدهبود. پاپا طوطي براي آزاد كردن دوني و دماغ خرطومي به كليد احتياج داشت. آرمين و فريدولين مراقب بودند تا كسي نيايد. پاپا طوطي با كمك فلوت سحرآميز توانست كليد باغ وحش را از پنجره كلبه نگهبان به پرواز دربياورد.· آزاد شدن دماغ خرطومي و دوني حتمي بود. حالا ديگر كار مشكل نبود چون پاپا طوطي كليد قفسها را داشت. براي اينكه كسي متوجه آنها نشود پاپا طوطي و دوستانش بايد سريع و بيصدا پا به فرار ميگذاشتند. اما دوني لاكپشت و آرمين مورچه نميتوانستند با سرعت بدوند. پاپا طوطي براي اين مشكل راهحلي پيدا كرد. پاپا طوطي آنها را روي پشت دماغ خرطومي سوار كرد، فريدولين هم روي پشت لاك پشت جا گرفت. ناگهان دماغ خرطومي عطسه كرد:" ها هاپچه" نگهبان باغ وحش بيدار شد و فهميد كه آنها دارند فرار ميكنند. فرياد زد:" آهاي حقهبازها بايستيد." پاپا طوطي و دوستانش تا جائيكه ميتوانستند دويدند و دويدند.· نگهبان باغ وحش پاپا طوطي و فراريها را دنبال كرد. او به نظر خيلي عصباني و ناراحت ميرسيد. حيوانها و پاپا طوطي بدوناينكه بخواهند به سمت بندر ميدويدند. ناگهان متوجه شدند كه خشكي تمام شدهاست و جلوي آنها فقط دريا باقي ماندهاست. دماغ خرطومي فرياد زد: " پاپا طوطي يك كاري بكن. زودباش عجله كن وگرنه گير ميافتيم." پاپا طوطي به سرعت پوست گردويي را از جيب شلوارش بيرون آورد و در دريا انداخت. با كمك فلوت سحرآميزش آن را بزرگ كرد و از اين پوست گردو به جاي قايق كوچكي استفاده كردند. پاپا طوطي و دوستانش به سرعت در قايق پريدند. باد آنها در دريا به طرف جلو ميبرد. همه از اينكه فرار كردهبودند حسابي خوشحال بودند.· اين تجربه هيجانانگيز همه را خسته كردهبود به حدي كه پاپا طوطي و دوستانش فوراً به خواب رفتند. وقتي كه روز بعد بيدار شدند خودشان را روي دريا تنهاي تنها ديدند. در دوردستها هيچ سرزميني ديده نميشد. پاپا طوطي نگران شد چون آنها هيچ توشهاي با خودشان برنداشته بودند و گرسنه و تشنه شده بودند. پاپا طوطي از دكل قايق بالا رفت تا به فريدولين در ديده باني كمك كند. پاپا طوطي از فلوت سحرآميزش بهجاي دوربين استفاده كرد. با آن دورترها را نگاه كرد و يكدفعه فرياد زد:" آنجا را ببينيد. آنجا در افق خشكي ديده ميشود."· پاپا طوطي در فلوت سحرآميزش دميد و قايق را به سمت خشكي هدايت كرد. پاپا طوطي به خشكي رفت براياينكه با دوستانش دنبال غذا و آب بگردند. خورشيد ميتابيد و هوا خيلي گرم بود پاپا طوطي نقابش را در قايق گذاشت چون نميخواست در اين هواي گرم آنرا به صورتش بزند. او با دوستانش براي پيدا كردن غذا آنجا را گشتند.· پاهايشان خسته شد. تا چشم كار ميكرد همه جا شنهاي خشك بود. همه گرسنه و تشنه بودند . ناگهان از دور سايه كسي ديده شد كه نزديك و نزديكتر ميآمد. پاپا طوطي نمي توانست باور كند دختري با موهاي خيلي قشنگ جلويش ايستاده بود. با لبخند از آنها پرسيد شما كي هستيد و از كجا آمدهايد. پاپا طوطي خودش و دوستانش را معرفي كرد. بعد هم داستان طولاني سفرش را تعريف كرد.دختر با دقت و علاقه گوش ميكرد. فلوتزن فكر كرد" چقدر عجيب است او مرا بهدليل دماغدرازم مسخره نكرد و به من نخنديد. او چقدر با من مهربان است." پاپا طوطي بي اختيار عاشق اين دختر شد و به او گفت: "من دو آرزو دارم. ميخواهم اسم ترا بدانم و ديگر اينكه من و دوستانم آب و غذا ميخواهيم." دختر جواب داد:" آرزوهاي شما را من برآورده ميكنم اسم من ماما طوطي است. دنبال من بياييد تا به دهكده ما برويم اسمش ده دماغدرازها است.· در ده دماغدرازها از پاپا طوطي و دوستانش با مهماننوازي استقبال شد. به آنها آب و غذا دادند. همه مردم ده با آنها خيلي مهربان بودند اما پاپا طوطي فقط نگاهش به ماما طوطي بود آنها با هم صحبت ميكردند. پاپا طوطي پرسيد:"اسم اين كشور چيست؟" ماما طوطي گفت: "آفريقا". پاپا طوطي به حيوانها گفت: " هي دوني ، دماغ خرطومي ما موفق شديم ما در آفريقا هستيم شما به خانههاي خودتان برگشتيد."· ماما طوطي و پاپا طوطي روزهاي زيادي را با هم گذراندند هر چه بيشتر گذشت آنها بيشتر فهميدند كه همديگر را دوست دارند. پاپا طوطي از ماما طوطي خواستگاري كرد. ماما طوطي خوشحال شد و خواستگاري او را قبول كرد. آنها جشن باشكوهي گرفتند. همه خوشحال بودند كه پاپا طوطي و ماما طوطي يكديگر را پيدا كردهاند.[1]اين داستاني است كه تعدادي از كودكان اتريشي با كمك مربي خود شان نوشتهاند.
دختر چوپان
دختر چوبان

آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)
Kaydol:
Kayıtlar (Atom)
