2.05.2009

درختی که طلا می دهد و دانه ی گندم







روزی روز گاری درجنگلی دورافتاده،دختری به نام درتی همراه برادرش جک کلبه ای داشتند.یک روزدرتی برای جمع کردن هیزم ازخانه بیرون آمده بود.درتی رفت و رفت ورفت تااین که به درخت بزرگی رسید. درکنارآن پرستویی به زمین افتاده بودفوری اورا به خانه ی خود نیزبرد.وقتی به خانه رسیدبرادرش هم در خانه بود درتی گفت:برادر این بالش شکسته باید اینجا بماند تاخوب شود.جک هم قبول کرد.چند روزگذشت درتی به خوبی ازپرنده مراقبت می کردتااین که وقت خداحافظی فرارسید.پرستو بالش خوب شده بود. ازدرتی وجک تشکّر کردوگفت:درتی از آن درختی که من کنار آن افتاده بودم میوه ای بچین نصفش را خودت بخورونصف دیگرش را جک سپس دانه هایش را بکاربعد ازمدّتی دانه ها تبدیل به درختی می شوند که هم میوه میدهد وهم طلا .این راگفت وبه پرواز کردن ادامه داد.جک ودرتی رفتندتابه درخت رسیدندیک سیب قرمز چیدندبعدنصفش رادرتی خوردونصف دیگرش راجک سپس دانه هایش راکاشتند.درتی هر روز به دانه ها آب می دادیک روز جوانه زدبعد نهال وماه ها بعدیک درخت شد.این درخت همه جور میوه می دادوپس ازتمام کردن میوه به جای دانه ،طلاوجود داشت.جک ودرتی به خوبی وخوشی زندگی کردندتااین که بعدازسال هادرخت پیر شدودیگرمیوه نداد.درتی وجک دیدندکه دیگردرخت خشک شده است،آن را باارّه قطع کردند.این خبربه گوش آن پرنده ی مهربان رسید.اودوباره به خانه ی جک ودرتی رفت.چندعدد دانه به آن ها دادوگفت:این ها دانه های گندم هستند،اگرآن هارا بکارید ،گندم می دهند.این را گفت ورفت.جک ودرتی دانه هارا کاشتندوبعدازچندماه صاحب گندم زاری شدند.روزی ازروزهاجک رفت تا گندم هارا بفروشدامّاناگهان گاری به سنگی برخورد کردودانه ای به گوشه ای پرت شد.دانه باخودگفت:من زیرخاک درامان هستم که گاوی آمدازروی آن گذشت وآن رازیرخاک فروبرد.لحظه ا ی بعددانه گفت:من به آب نیاز دارم. کم کم باران بارید.زمان همینطوربه خوبی گذشت تااین که آن دانه ی خوش شانس یک خوشه ی گندم شد.حالااگرازآن جادّه بگذرید یک گندم زاربزرگ می بینید.

نوشته ی آینازپورسرباز


Hiç yorum yok:

Yorum Gönder